این ترانه بوی نان نمیدهد
بوی حرف دیگران نمیدهد
سفرهی دلم دوباره باز شد
سفرهای که بوی نان نمیدهد
نامهای که سادهوصمیمی است
بوی شعر و داستان نمیدهد:
... با سلام و آرزوی طول عمر
که زمانه این زمان نمیدهد
کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمیدهد
یک وجب زمین برای باغچه
یک دریچه آسمان نمیدهد
وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد ، زمان نمیدهد
فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمیدهد
هیچکس برایات از صمیم دل
دست دوستی تکان نمیدهد
هیچکس به غیر ناسزا تو را
هدیهای به رایگان نمیدهد
کس ز فرط هایوهوی گرگومیش
دل به هیهی شبان نمیدهد
جز دلت که قطرهای است بیکران
کس نشان ز بیکران نمیدهد
عشق نام بینشانه است و کس
نام دیگری بدان نمیدهد
جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمیدهد
نا امیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این، نه آن ... نمیدهد
پارههای این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمیدهد
خواستم که با تو درد دل کنم
گریهام ولی امان نمیدهد ...
(قیصر امین پور)
چه رو یاهایی!
که تبه گشت و گذشت.
و چه پیوند صمیمیت ها،
که به آسانی یک رشته گسست.
چه امیدی، چه امید؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید.
دل من می سوزد،
که قناری ها را پر بستند،
که پر پاک پرستو ها را بشکستند،
و کبوتر ها را
آه کبوتر ها را...
و چه امید عظیمی به عبث انجامید.
.....
حرف را باید زد!
درد را باید گفت!
سخن از مهر من و جور تو نیست،
سخن از متلاشی شدن دوستی است.
عبث بودن پندار سرو آور مهر
آشنایی با شور؟
جدایی با درد؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور؟!
تو مپندار که خاموشی من،
هست برهان فراموشی من...
..............................
حمید مصدق
.....................................................................................
و اگر به آنان رحم كنيد و گرفتاريها و مشكلاتشان را برطرف سازيم، (نه تنها بيدار نمیشوند، بلكه) در طغيانشان لجاجت میورزند و (در اين وادى) سرگردان میمانند!
....................................................................................
"If We had mercy on them and removed the distress which is on them, they would obstinately persist in their transgression, wandering in distraction to and fro."
...................................................................................
دوست، واژه است
واژه ای که از لب فرشته ها چکیده است
دوست، نامه است
نامه ای که از خدا رسیده است
نامه خدا همیشه خواندنی ست
توی دفتر فرشته ها
واژه قشنگ دوست
ماندنی ست
راستی، دلت چه قدر
آرزوی واژه های تازه داشت
دوست گل گلت رسید
واژه را کنار واژه کاشت
واژه ها کتاب شد
دوستت همان دعای توست
آخرش دعای تو
مستجاب شد
...............................................................
(از کتاب چای با طعم / عرفان نظرآهاری)
قهوه را
بردار و یک قاشق شکر...سم بیشتر!
پیش
رویم هم بزن آن را دمادم بیشتر
قهوه
ی قاجاری ام همرنگ چشمانت شده ست
می
شوم هر آن به نوشیدن مصمم بیشتر
صندلی
بگذار و بنشین روبرویم، وقت نیست
حرف
ها داریم، صدها راز مبهم، بیشتر
ما
دو مرغ عشق، اما تا همیشه در قفس
ما
جدا از هم غم انگیزیم، با هم بیشتر
عمق
فنجان هرچه کمتر می شود حس می کنم
عرض
میز بینمان انگار کم کم بیشتر
خاطرت
باشد کسی را خواستی مجنون کنی
زخم
قدری بر دلش بگذار، مرهم بیشتر
حیف
باید شاعری خوشنام بودم در بهشت
مادرم
حوا مقصر بود، آدم بیشتر
سوخت
نصف حرفهایم در گلو...اما تو را
هرچه
می سوزد گلویم، دوست دارم بیشتر
..........................................................
محمد
حسین ملکیان
نقاش هستی را بگو
رنگ زرد بپاشد
به در و دیوار شهر
و برگها را به باد برقصاند
که ماه جنون رسیده است...
نخالگان جهان
٬ همانها که عالم و آدم
به دیوانگی متهمشان میکنند٬
این ماه را در معیت پادشاهشان حکمرانی میکنند.
مهر،
برج تمام جنونهای شبانه است.
نخ تسبیحی است
که متولدان دیوانه اش را
دانه به دانه ذکر میکند.
ساکنان برج مهر!
پادشاه برایتان به رسم تفقد
تاج از سر برداشته است.
عقلها را ببوسید و بگذارید روی تاقچه.
این ماه را به سبک خودتان زندگی کنید.
باشد که رستگار شویم...
...................................
پاييز می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا آشنا کند
پاييز می رسد که همانند سال پيش
خود را دوباره در دل قالیچه جا کند
او می رسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را برملا کند
او قول داده است که امسال از سفر
اندوه های تازه بيارد، خدا کند
او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند
پاييز عاشق است و راهی نمانده است
جز اين که روز و شب بنشيند دعا کند
شايد اثر کند و خداوند فصل ها
يک فصل را به خاطر او جا به جا کند
تقويم خواست از تو بگيرد بهار را
تقدير خواست راه شما را جدا کند
خش خش، صدای پای خزان است، يک نفر
در را به روی حضرت پاييز وا کند
.........................
علی رضا بديع
"پیچ هر جاده را که رد کنی ، شمعی به تو خواهند داد. هر شمع تو را یک گام به او نزدیک تر می کند.
یا بمان و بپذیر شب و سیاهی ات را ، یا
برو ، زیرا شمعی به تو خواهند داد."
این ها را آن رهنورد به من گفت که چهل سال بود صدایش را می شنیدم. خودش را اما نمی
دیدم.
رفتم و بی قراری توشه ام بود.
رفتم و چه سخت است وقتی زمین چسبناک است و پاهایت از موم.
رفتم و چه سخت است وقتی دست هایت بیکارند و چشم هایت تعطیل.
رفتم و پیچ اولین جاده را که رد کردم، شمعی به من دادند. شمعی دردناک، که تا
استخوانم را سوزاند.
آن رهنورد گفته بود که شمعی به تو می دهند اما نگفته بود که شمع را در تنت فرو می
کنند.
شمع را هرگز به دستم ندادند . شمع را در گوشتم ،در خونم ، در استخوانم فرو کردند.
جاده در پس جاده. پیچ در پیچ. پشت یک پیچ ، شیطان بود و پشت یک پیچ ، فرشته. پشت یک پیچ، شک بود و پشت یک پیچ ، یقین. پشت یک ییچ ، کفر و پشت یک پیچ ، ایمان.
و هی شمع و شمع و شمع. بهای هر شمع چرا این همه سنگین بود. به ازای هر وجب روشنایی
، چرا این همه درد.
درد من اما همه از شمعی نبود که در تنم فرو می رفت، دردم از دوستانی
بود که دوستم نداشتند.
راه که افتادیم هزار نفر بودیم، هزار دوست. اما پیچ هر جاده را که پشت سر گذاشتم،
برگشتم و دیدم که دوستم نیست، که دوستم ، دشمن صدایم می کند. و هر بار
گریستم و گفتم شمع نمی خواهم ، راه و پیچ و جاده نمی خواهم. دوستانم را می خواهم،
دوستانم...
هر بار اما رهنورد می گفت: جلوتر برو. کسی می تواند جلوتر برود که طاقت بی دوستی
را داشته باشد. شجاعت دشمن خوانده شدن!
این یکی از هزار اصل رفتن است.
پیچ در پیچ . جاده در جاده. شمع در شمع.
هزار جاده مانده است و هزاران پیچ. تنم پر از شمع است، شمع ها آب می شوند.و از تنم
خون و موم می چکد.
دیگر برای برگشت دیر است. جاده تاریک است و شب سیاه.
و من مسافری شمع آجین، که هیچ کس دوستش ندارد ...
عرفان نظرآهاری
از جا و مکان رَستی، آنجات مبارک باد
از هر دو جهان بگذر، تنها زن و تنها خور
تا مُلک و مَلَک گویند:
تنهات مبارک باد....
.
.
.
.
.
مولانا
تو چه میدانی من از کجای این قصه آب میخورم
لیوان ... لیوان
برای هضم قرص سکوتی که هر شش ساعت یکبار میجوم...
.
خدایا سرنوشت مرا خیر بنویس
تقدیری مبارک
تا هر چه را که تو دیر می خواهی ،زود نخواهم
و هر چه را که تو زود می خواهی،
دیر نخواهم...
.
.
.
.
.
.
.
دکتر علی شریعتی
قلب تو كبوتر است
بال هايت از نسيم
قلب من سياه و سنگ
قلب من شبيه ...
بگذريم
دور قلب من كشيده اند
يك رديف سيم خاردار
پس تو احتياط كن
جلو نيا
برو كنار!
توي اين جهان گنده ، هيچ كس
با دلم رفيق نيست
فكر مي كني چاره ي دلي كه
جوجه تيغي است، چيست؟
مثل يك گلوله جمع مي شود
جوجه تيغي دلم
نيش مي زند به روح نازكم
تيغ هاي تيز مشكلم
راستي تو جوجه تيغي دل مرا
توي قلب خود راه مي دهي؟
او گرسنه است و گمشده
تو به او پناه مي دهي؟
باورت نمي شود ولي
جوجه تيغي دلم
زود رام مي شود
تو فقط سلام كن
تيغ هاي تند و تيز او
با سلام تو
تمام مي شود.
عرفان نظرآهاری
آیا شما که صورتتان را
در سایهی نقاب غمانگیز زندگی
مخفی نمودهاید
گاهی به این حقیقت یاس آور
اندیشه میکنید
که زندههای امروزی
چیزی به جز تفالهی یک زنده نیستند؟
گویی کودکی
در اولین تبسم خود پیر گشته است...
...................
فروغ فرخزاد
.
وقتے مَن آن "مشترکِ
موردِ " نظر نيـستَم
چه فَرقـے دارد
در دَسترس باشَم
يا نَباشـم...
.
